سحر سخن حافظ
حافظ که به « لسان الغیب » شهرت دارد ، همۀ ادیان توحیدی را تأیید میکرد و دین و آیین او کیهانی و فراملیّتی بود بهمین خاطر است که تمامی مردمان جهان درهر دین و مسلکی حافظ را می پذیرند و او را از خود میدانند .
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه / چون ندیدند حقیقت ، ره افسانه زدند مراد حافظ در این بیت ، ستیزه و پیکار بیهوده ي هفتاد و دو فرقه ي منشعب از اسلام است که به سبب تعصب و نادانی از یگانه راه حقیقی ، به تفرقه و تشتت و خرافات روی آوردند و متفرق شدند . این بیت تلمیحی دارد به حدیث نبوی : استفرق امتی علی ثلثه و سبعین فرقه ، الناجی منها واحد . یعنی امتان من بعد از من هفتاد و دو فرقه شوند و رستگار از ایشان یک گروه باشند ( جوامع الحکایات عوفی ) .
چنانچه برخي از مورخين نوشته اند و از غزليات حافظ برداشت مي شود ، گویا در نوجواني عاشق دختري به نام « شاخِ نبات » مي شود كه دختر پيش نمازِ محل بوده است ولی بسبب فقر و نداری ناکام بوده و توفیق وصلت یار نمی یابد. در این هنگامۀ عاشقي ، ذوق و شوق حافظ به غزل سرايي شکوفا میشود . برخی نيز شاخنبات را معشوق معنوي و روحاني، عدهاي نيز شاخنبات را استعارهاي از قريحۀ شاعري و گروهي ديگر استعاره از كلك و قلم دانستهاند.
این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد *** اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
البته سند تاریخی و دلیل محکمی بر اینکه نام محبوب وی « شاخ نبات » بوده ، در دست نیست . خواجه تا اواسط عمر خويش مجرد مانده و به دلائلی که شايد فقر و نداری بوده است ازدواج ننموده است. سپس با دختری وصلت نمود و از اين ازدواج بسيار شاد و خرسند بوده است . در اين باره ، اشعار زیر شاهد خوبی بر اين مدعاست:
مرا عهديست با جانان که تا جان در بدن دارم / هواداران کويش را چو جان خويشتن دارم
مر در خانه سـروی هـست کـاندر سـايۀ قدش / فراغ از سـرو بستانیّ و شمشاد چمن دارم
در نهان خانه ي حشرت ، صنمی خوش دارم / کز سرِ زلف و رخش نعل در آتش دارم
عاشق و رندم و می خواره به آواز بلند / وین همه منصب از آن حورِ پری وش دارم
شرابی خوشگذارم هست و ياری چون نگارم هست / ندارد ياری چنين عيشی که من دارم
ولی روزگار با روح لطيف و سراسر نوازشگر وی سر جنگ داشته بطوريکه از گفتارش بر می آيد همسر از جان عزيزترش بیمار گشته و ناگهان رخت از اين جهان بربست و راه سرای باقی در پيش گرفت:
آن يــار کــزو خــانه ي مــا جـــای پــری بــود / سرتا قدمش چون پری از عيب بری بود
دل گفت : فروکش کنم اين شهر به بويش / بيچاره نـدانـسـت که يارش سفری بود
حافظ در دوران زندگی خود به شهرت عظیمی در سرتاسر ایران و جهان دست یافت و اشعار او حتی به مناطق دور دست جهان راه یافت . وی مورد احترام فراوان سلاطین آل جلایر و پادشاهان سلسلۀ بهمنی هندوستان قرار داشت و پادشاهان زیادی او را به پایتخت های خود دعوت کردند. ولی تنها دعوت محمود شاه بهمنی و وزیرش ( میر فیض الله انجو ) را پذیرفت و عزم آن سرزمین کرد ولی چون به بندرهرمز رسید و سوار کشتی محمود شاهي كه از دكن آمده بود، نشست طوفانی مهیب در گرفت و خواجه که در خشکی، آشوب و طوفان حوادث گوناگونی را دیده بود نخواست خود را گرفتار آشوب دریا سازد از این رو از مسافرت منصرف گشت و اين غزل را به ميرفيضالله انجو فرستاد و به شيراز بازگشت:
شکوه تاج سلطانی که بیم جان درو درج است / کلاهی دلکش است اما به ترکِ سر نمی ارزد
چه آسان مینمود اول غم دریا ببوی سود / غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد
ترا آن به که رویِ خود ز مشتاقان بپوشانی / که شادیّ جهانگیری ، غمِ لشکر نمی ارزد
ولی فرزند خود بنام « رود »* را عازم هندوستان ساخت . « رود » در شهر برهان پور هندوستان که پایگاه و مرکز علمی و تجاری هند و محل تجمع و تعلیم بزرگترین علما وعرفای مشرق زمین ( نظیر منصور حلاج ) بود ، به تحصیل و فراگیری علوم مختلفه مشغول بوده است ، که طی حادثه ای قربانی میشود! ( برهان پور هند در مقام مقایسه هم طراز شهر قونیه در ترکیه است . قونیه عرفای بزرگی چون سلطان العلما ، مولانا و ... را در خود جای داده است ) . طبق مندرجات مرآت الصفا ، خواجه دو فرزند داشت که يکی را در کودکی و ديگری را که « رود » ملقب به شاه نعمان ناميده مي شده در عنفوان جوانی از دست داده است . وی در سفری به هندوستان مريض و بيمار گشت و همان جا فوت کرد. او را در شهر برهان پور در نزديکی قلعۀ اسير خاکش کردند. گويند حافظ بسيار پريشان بود و می گويد:
طوطی را به هوای شکرش دل خوش بود / ناگهان سـيل فـنـا نـقـش اَمَـل باطل کرد
و یا :
دلا ديـدي كه آن فـرزانه فـرزند / چه ديد اندر خم اين طاق رنگين بـهجاي لوح سيمين در كنـارش / فلك بر سر نهـادش لـوح سيمين
مرگ فرزند گرامی ، چنان حافظ را غرق اندوه و ملالت نمود که همواره در تأثر و تألم بود چنانکه در غزل 54 خویش چنین آورده است :
ز گریه ، مردم چشمم نشسته در خون است / ببین که در طلبت حال مردمان چون است
.............
از آن دمی که ز چشمم برفت ،« رود » عزیز / کنارِ دامن من ، همچو رود جیحون است
چگونه شاد شود اندرون غمگینم / به اختیار ، که از اختیار بیرون است
همچنین در غزل 404 خویش آورده است :
دل بدان رود گرامی چه کنم گر ندهم / مادر دهر ندارد پسری بهتر از این
من چو گویم که قدح نوش و لب ساقی بوس / بشنو از من که نگوید دگری بهتر از این در مورد تاریخ وفات « رود » ، حافظ در قطعات خویش ( قطعه 31 ) چنین سروده است :
آن میوه ي بهشتی کامد بدستت ای جان / در دل چرا نکشتی ، از دست چون بهشتی
تاریخ این حکایت گر از تو باز پرسند / سر جمله اش فرو خوان از « میوه ي بهشتی » جمع ابجدی دو کلمه ي« میوه ي بهشتی » عدد 778 میشود و نشان میدهد حادثه ي مرگ « رود » فرزند جوان حافظ در سال 778 هجری قمری بوده است یعنی در سن 52 سالگی حافظ .
778 = ی ( 10 ) + ت ( 400 ) + ش ( 300 ) + ه ( 5 ) + ب ( 2 ) + ه ( 5 ) + و ( 6 ) + ی ( 10 ) + م ( 40 )
در مورد حروف ابجد : ترتیب و ترکیب قدیم حروف الفبای عربی که عبارت است از « ا ب ج د ه و ز ....... » برای هر یک از این حروف عددی معین کرده اند بنام حساب ابجد یا حساب جمل . حساب ابجد در اشعار فارسی برای ساختن مادۀ تاریخ بکار می رود و قاعده اش آنست که حروف کلمه یا مصراعی را که ماده تاریخ در آن گنجانیده شده تجزیه می کنند و اعدادی را که مخصوص آن حروف است زیر هم می نویسند و جمع می بندند. از حاصل جمع آنها ، تاریخی که منظور شاعر بوده است بدست می آید ( فرهنگ عمید ، ص 64 )
اواخر زندگی شاعر بلند آوازه ایران همزمان بود با حمله امیر تیمور جهانگشا به ایران و این پادشاه بیرحم و خونریز پس از جنایات و خونریزی های فراوانی که در اصفهان انجام داد و از هفتاد هزار سر بریدۀ مردم آن دیار چندین مناره ساخت، روبه سوی شیراز نهاد. البته در زمان فتح شیراز توسط تیمور لنگ ، حافظ در قید حیات نبوده است هر چند تیمور در کتاب معروف خود بنام « منم تیمور جهانگشا » به دروغ ادعای ملاقات و مصاحبت با حافظ را نموده است .
مرگ حافظ در سال 791 هجری قمری روی داده است مریدان و ارادتمندان حافظ در نظر داشتند او را در « خاک مصلّی » که آرامگاه مسلمین و منطقه ای بسیار زیبا و با صفا بود و حافظ علاقه زیادی بدانجا داشت به خاک بسپارند گويند که در آن دوران تفريحگاههای زيادی بوده است که زيباترين آنها خاک مصلی بوده است. حتی سعدی نيز به آن اشاراتی کرده است. خواجه بارها در اشعارش به خاک مصلی ( گلگشت مصلی ) اشاره داشته که نشانه ی عشق فراوان وی به اين مکان بوده است ولی متعصبان و دشمنان افکار آزاداندیشانه و ناب حافظ مانع گشتند و اشارات او به می و مطرب و ساقی را گواهی بر شرک و کفر وی دانسته و مانع از تشییع جنازه و دفن حافظ به آیین مسلمانان شدند حتی پیشنماز و ملایان صاحب نفوذ از برگزاری نماز میّت بر جنازۀ آن بزرگوار ممانعت نموده و او را از پیروان آیین زرتشت نامیدند . در نهایت در مشاجره ای که بین مریدان و مخالفان در گرفت قرار بر آن شد تا تفأل به دیوان خواجه نموده و داوری را به اشعار وی واگذارند. پس از باز کردن دیوان غزلیات این بیت شاهد آمد:
قدیم دریغ مدار از جنازه ی حافظ / که گرچه غرق گناه است ، می رود به بهشت بدین ترتیب دشمنان حافظ از مخالفت با برگزاری نماز میت و تشییع جنازه دست کشیدند و بر جنازه ، نماز میّت گزارده شد ولی از خاکسپاری در خاک مصلی ممانعت بعمل آمد تا اینکه « محمد گل اندام » فی البداهه دوبیتی زیر را به مناسبت مادۀ وفات حافظ سرود : چراغ اهل معنا ، خواجه حافظ /// که شمعی بود از نور تجلّی
چو در خاک مصلی یافت منزل /// بجو تاریخش از « خاک مصلی »
اتفاقأ جمع ابجدی دو کلمۀ « خاک مصلی » عدد 791 میشود و نشان از اصابت معجزه سان تاریخ وفات وی با خاک مصلی داشت .
791 = ی ( 10 ) + ل ( 30 ) + ص ( 90 ) + م ( 40 ) + ک ( 20 ) + ا ( 1 ) + خ ( 600 )
آنگاه که محمد گل اندام دوبیتی فوق را سرود و به مطابقت سال وفات وی با خاک مصلی اشاره نمود، بهت وحیرت همگان از جمله مخالفان سرسخت خواجه را برانگیخت و با خاکسپاری جنازه ي وی در گورستان مسلمین ( خاک مصلی ) رضایت دادند و حافظ را اهل بهشت اش خواندند .
.............................
*پانوشت
دوست محترمي كه اطلاعاتي در مورد اهل شيراز دارد برايم نگاشته كه رود در اين منطقه به معناي فرزند دوست داشتني به كار مي رود شايد كه اسم فرزند حافظ رود نبوده و بدين نام او را عزيز نموده است و شايد هم اسمش بوده...؟! نوشته هاي اين متن براساس شواهد شعري و پژوهش محققان در بانك مقالات بوده و هم چنان حافظ در هاله اي از برداشت ها پنهان است البته زيبا و پرمعني
..................................
برآنم با غزل هايي از ايشان و توضيحي درباره ابياتش هواي اين اتاق را معطر كنم
هر هفته يك غزل با شرح
اگر مشتاق غزل خاصي هستيد مطلع آن (بيت آغازين)را بنويسيدتا برايتان درج شود
تمام لحظات خوش در عمق نگاه زیبایی ها و التذاذ از آن لحظات پر می شود برانم از زیبایی های دریای ادبیات با قطراتی هرچند ناچیز مرطوب کنم قسمتی از تیه دل های مشتاق را