امروز من با  غزلي  از حافظ (وشرح مختصري)

                                                                  
در آ ! کـه در دل خسـتـه ، تـوان در آيـــد بـاز

                                                  بـيـا ! کـه در تــن مـــرده ، روان در آيـــد بــاز 

بـيـا ! که فُرقت تـو چشم من چنان در بست

                                                   کـه فـتــح بـاب وصـالـت مـگـر گـشـايــد بــاز 

غمي که چون سِـپَـهِ زنـگ مُـلک دل بـگرفت

                                                   ز خـيـــل شـــــــــادي روم رُخـت زُدايــد بــاز 

بـه پـيـش آيـنــه‌ي دل هـر آنـچـــه مـي‌دارم

                                                   بـجــز خـيــال جـمـالـت نـمـي‌نــمـــايــد بــاز 

بدان‌مثل‌که؛ "شب آبستن است"، روز از تو

                                                   سـتـاره مي‌شـمرم تا که شب چه زايـد بـاز 

بـيـا ! کـه بـلـبـل مـطـبـوع خـاطـر حـافـــظ

                                                     بـه بـوي گلـبُـن وصــل تـو مي‌سُــرايــد بــاز 

....................................

شرح غزل

1-(درآ = وارد شو ، داخل شو - خسته = زخمي ، ناتوان - توان = نيرو ، توانايي - روان = روح ، جان) "درآ" فعل امر پيشوندي به معني داخل شو ، در اينجا معني "برآ" طلوع کن ، ظاهر شو نيز در ذهن تداعي مي‌شود . در اين بيت "تلميح" دوري به معجزه‌ي حضرت عيسي (ع) دارد که مردگان را زنده مي‌کرد . معني بيت : به خانه‌ام بيا ! (به ديدارم بيا !) تا اين دل عاشق زخمي دوباره نيرو گيرد ، [بر بالينم] بيا تا تن بي‌جانم دوباره جان گيرد . 

                                                                                                  روي ادامه مطلب كليك كنيد   

ادامه نوشته

سحر سخن حافظ






دوشنبه 20مهر بزرگداشت حافظ است شاعر بزرگ و عارف دل 

و رند همه ي دوران و اعصاري كه  در جست و جوي يار دل به پرواز مي سپارد و نوشندگان غزل هايش را  از اسارت اين دنيا مي رهاند به پرواز مي كشاند تا دوردست هاي خيال...

خواجه شمس الدین محمد بن محمد حافظ شیرازی (حدود ۷۲۷-۷۹۲ هجری قمری)، شاعر و غزل سرای بزرگ قرن هشتم ایران و یکی از سخنوران نامی جهان است.

بسیاری حافظ شیرازی را بزرگ‌ترین شاعر ایرانی تمام دوران‌ها می‌دانند. بیشتر اشعار حافظ غزل می‌باشد و بن‌مایه غالب غزلیات او عشق است.

حافظ به همراه سعدی، فردوسی و مولانا چهار رکن اصلی شعر و ادبیات فارسی را شکل داده‌اند.


شمس الدين محمد حافظ شيرازي كه در كودكي کل قرآن را حفظ نموده بود ، آوازه اش سرتاسر ایران و آسیای میانه و هندوستان را در نوردید وی در كودكي علاوه بر حفظ و آموزش قرآن ، در يك نانوا يي كار مي كرد و به كار خمير گيري مشغول بود. حافظ از همان نوجواني به عنوان « رند شيراز » معروف شد و اين به خاطر نبوغ و دانش بی پایان وي در علوم مختلف بود. « رند » در لغت به معناي هوشيار ، آگاه به اسرار و واقف به علوم بسيار بوده و بمعنای عرفانی آنکه با روشن بینی و ذکاوت ، ریاکاران و سالوسان را چنانکه هستند بشناسد و شخصی است که ظاهر خود را در ملامت دارد و باطنش در سلامت باشد . بنابر این باید بلندترين و باشكوه‌ترين مضمون شعر حافظ را در مبارزه با تزوير و رياكاري و كاربرد مفهوم « رندي» او دانست كه به شعر و انديشۀ او جايگاهي ويژه مي‌دهد.
استقبال مردم و خردمندان از غزليات حافظ در سراسر جهان پارسی زبان آن دوران از هند تا ايران و عراق موجب بروز حسادت ملاها و فقها عليه حافظ مي شود و آنها را به جايي مي كشاند که از هر بيت و غزل او سندي بيابند براي محكوم كردن و تكفير « رند شيراز» .
از سويي ديگر حافظ نيز بيش از پيش به ناداني ، تزوير و بي مايه بودن افكار فقها پي مي برد و كم كم از آنها و انديشه هاي آنها جدا مي شود و در غزليات خود به افشاي آنها مي پرداخت: 
دور شو از برم اي واعظ و بيهوده مگوي / من نه آنم كه دگر گوش به تزوير كنم
حافظا مي خور و رندي كن و خوش باش ولي / دام تزوير نكن چون دگران قرآن را

همانطور كه حافظ آرام آرام از افكار و عقايد فقها ي دوران خود جدا و دور مي شد ، به سوي يك انديشۀ جايگزين نيز نزديك ميشود و در سروده هاي خود اعتراف مي كند كه در ابتدا از حقايق آگاه نبوده است تا اينكه در پي آشنايي با انديشه هاي ديگر، درِ معني بر او گشوده مي شود:
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود / در مكتب غم تو چنين نكته دان شدم
آن روز بر دلم درِ معني گشوده شد / كز ساكنان درگه « پير مغان» شدم
در پي توطئه هاي ملايان ، بارها و بارها حافظ از شيراز رانده شد و او را تبعيد نمودند:
گر ازين منزل غربت بسوي خانه روم / دگر آنجا كه روم عاقل و فرزانه روم
اما پس از بازگشت از تبعيد ، باز اعترافات رند شيراز در غزل هاي وي متبلور ميشود:
گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد / واي اگراز پس امروز بود فردايي
حافظ گرایش و احترام عمیقی به مذهب باستانی مان یعنی « مهر آیینی » داشته و دین زرتشتیان را تأیید کرده است . چنانکه در غزليات بسياري وفاداري خود را به « پير مغان » و « آيين مهر» اعلام کرده است :
جام مي ، گيرم و از اهل ريا دور شوم / يعني ازاهل جهان پاك دلي بگزينم
بر دلم گرد ستم هاست خدايا مپسند / كه مكدر شود آيينه ي « مهر آيينم »

« مُغ » در لغت به مرد روحانی زرتشتی ، و يا پيشواي آيين اوستا گفته مي شود و پير مُغان به معنی بزرگ مُغان است و در اصطلاح عرفا مرشد کامل را گویند که راه سلوک را پیموده و به شهود ، توحید را دریافته است .
در اين ابيات حافظ صريحأ اعتراف مي كند كه آيين و دين « ميترايي » يا همان آيين مهر را نیز می پذیرد .
و اما اسناد ميترايي بودن حافظ و پيرو پير مغان بودن وي در لابه لاي غزليات او با صراحتي ويژه به چشم مي خورد:
بنده ي پير خراباتم كه لطفش دائم است / ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست
چل سال پيش رفت كه من لاف مي زنم / كز چاكران پير مغان كمترين منم
منم كه گوشۀ ميخانه خانقاه من است / دعاي پيرمغان ورد صبحگاه من است
حافظ جناب پير مغان جاي دولت است / من ترك خاكبوسي اين در نمي كنم 
گرمدد خواستم از پيرمغان عيب مكن / شيخ ما گفت كه در صومعه همت نبود
مريد پيرمغانم زمن مرنج اي شيخ / چرا كه وعده تو كردي و او بجا آورد

و در جايي ديگر مي گويد:
در خرابات مغان نور خدا مي بينم / اين عجب بين كه چه نوري ز كجا مي بينم 
از آن به دير مغانم عزيز مي دارند / كه آتشي كه نميرد هميشه در دل ماست

 

                                                                                              روي ادامه ي مطلب كليك كنيد 

ادامه نوشته

نگاهي به داستان كنيزك در مثنوي

در پست قبلي داستان كنيزك و پادشاه از دفتر اول مثنوي به اختصارذكر شدو برخي نظر خود را خصوصي نگاشتند 

.........................................


از نظر برخي شارحان

شاه كنايه از روح انساني يا حق

كنيزك ......................نفس

زرگر ................هوي (عوالم مادي و زيبايي حيات حسي )

شربت زرگر .........معرفت

طبيب غيبي............. جمال حق

............................................................................

1- داستان كنيزك از عشق حقير حسي درميگذرد تا به عشق بزرگتر كه ماوراي حسي است برسد

2- اين داستان از عجز عالمان از درمان به علت غرور بيجا ي انساني ميگويد(نديدن قدرت خدا)

گر خدا خواهد نگفتند از بطر پس خدا بنمودشان عجز بشر

از قضا سر كنگبين صفرا فزود روغن بادام خشكي ميفزود

هر چه كردند از علاج واز دوا گشت رنج افزون و حاجت ناروا

3- در حقيقت جهان بر محور خيال سير ميكند (ديدن طبيب غيبي در خواب )

4-آلودگي به عشق دنيا – ضرورت فارغ گشتن از خويش با كشتن زرگر و آماده شدن براي عشق با رياضت و مجاهده وترك دنيا

5- اينكه حكم شاه حاكي از ظلم نبود به دستور حق بود كه سرش را حكيم ميداند و عام در نمي يابند

آن كه از حق يابد او وحي و جواب هر چه فرمايد بود عين صواب

.....................................

داستان بعدي  هر داستاني كه شما بخواهيد
 

به ياد مولانا



هشتم مهر بزرگداشت مولانا بود بزرك مرد عرصه ي عشق و عرفان و خودشناسي

يادش گرامي و بزرگ در دل هر انسان آزاد روش و خداطلب


مولانا جلال الدين محمد بلخي يكي از بزرگترين و تواناترين گويندگان متصوفه و از عارفان نام‌آور و ستاره درخشنده و آفتاب فروزنده آسمان ادب فارسي ، شاعر حساس صاحب انديشه و از متفكران بلامنازع عالم اسلام است كه در ششم ربيع الاول سال 604 ه.ق در بلخ پا به عرصه وجود گذاشت .


پدرش سلطان العلما بهاءالدين محمد معروف به بهاء ولد از عالمان و خطيبان بزرگ و يكي از بزرگان صوفيه بود.

مولانا در همه علوم و معارف متداول آن زمان مانند فقه، كلام، تفسير قرآن و قصص و تواريخ اسلامي، اصول، عقايد، فلسفه و حديث، ادبيات، طب و علم نجوم و در بسياري از علوم و فنون عقلي ديگر، سرمايه كافي را اندوخته بود. همچنين در فقاهت و اجتهاد دست بالا و توانايي داشت. در يكي از سفرهايي كه مولانا با پدرش داشت شيخ عطار به ديدن بهاءالدين آمد، شيخ عطار كتاب اسرارنامه را به مولانا جلال‌الدين هديه كرد و به پدرش گفت: «زود باشد كه اين پسر تو آتش در سوختگان عالم زند.»

بعد از وفات پدرش، مولانا به جاي پدر بر مسند وعظ و تذكير و فتوي و تدريس نشست و براي مسافرت و تحصيل به دمشق و حلب رفت و به تحصيل در فقه حنفي پرداخت و به ديدار محيي الدين ابن‌عربي نيز نائل شد و پس از اين سفر كه هفت سال به طول انجاميد به قونيه بازگشت.

بدين ترتيب مولوي تحصيل ظاهر و تربيت باطن را خلاف بسياري از مشايخ عهد، به كمال در خود جمع كرد. شمس‌الدين محمدبن علي بن ملك داد تبريزي كه ديدارش مولوي را به يك باره دگرگون كرد از مشايخ آن روزگار بود. درباره اين ملاقات و كيفيت آن شرحي مستوفي در كتاب‌هاي ترجمه آمده است كه گاه افسانه‌آميز به نظر مي‌رسد. مولوي با يافتن شمس پشت به مقامات دنيوي كرد و دست ارادت از دامان ارشاد شمس برنداشت و در ملازمت و صحبت او بود تا آنكه شمس در سال 645 .ه به دست عده‌اي از شاگردان متعصب مولانا كه گويا فرزندش علاءالدين نيز در ميان آنان بود، كشته شد. در اين هنگام كه مولوي چهل و يك ساله بود چند گاهي با تشويش و اضطراب در انتظار شمس به سر مي‌برد و عاقبت به تصور آنكه او را در شام خواهد يافت به دمشق سفر كرد و مدتي در آنجا به جست‌وجو گذرانيد و بعد از نوميدي تمام به قونيه بازگشت، در حاليكه اين واقعه اثري فراموش نشدني در او و آثارش باقي نهاد. پس از شمس تا ده سال صلاح الدين زركوب ارادت مولانا را به خود جلب كرد، چون شيخ صلاح‌الدين در محرم سال 657 درگذشت عنايت مولانا نصيب حسام‌الدين چلبي گرديد. وي بعد از مولوي به جانشيني و خلافت او نايل گشت و هم اوست كه مولوي را به نظم مثنوي تحريض كرد و تا آخر در اين راه با او هم قدم مي‌نمود.

زندگاني واقعي مولانا به عنوان يك شاعر شيفته بعد از سال 642 و انقلاب حال او آغاز شد و از آن پس از بركت انفاس شمس‌الدين عارفي وارسته و واصلي كامل شد و زندگي خود را وقف ارشاد و تربيت عده‌اي از سالكان در خانقاه خود كرد و دسته جديدي از متصوفه را كه به «مولويه» مشهورند به‌وجود آورد. اين سلسله بعد از مولوي تا چند قرن در آسياي صغير و ايران و سرزمين‌هاي ديگر پراكنده بود. در طول اقامت و زندگي مولانا در قونيه گروهي از پادشاهان و اميران و عالمان و وزيران با او معاشر يا معاضد بودند و نسبت به «خداوندگار» با حرمت بسيار رفتار مي‌كردند.

مولوي در عين اعتقاد و دينداري مردي آزادمنش بود و به اهل ديگر اديان و مذاهب به ديده احترام و بي‌طرفي - چنانكه شايسته مرداني كامل چون اوست- مي‌نگريست.

مهمترين اثر منظومش مثنوي شريف است، در شش دفتر كه حدود 26000 بيت دارد . در اين منظومه طولاني كه آن را به حق بايد يكي از بهترين زادگان انديشه بشري دانست، مسايل مهم عرفاني و ديني و اخلاقي مطرح شده است. از مثنوي تاكنون اختصارهاي متعدد فراهم آمده و بر آن شرحهاي گوناگون نوشته شده است. از جمله ترجمه‌هاي مهم، ترجمه‌اي است از رينولد نيكلسون، به انگليسي، همراه با شرحي از آن كه به انضمام طبع نفيسي از متن انتشار يافت.

دومين اثر بزرگ مولوي «ديوان كبير» مشهور به ديوان غزليات شمس تبريزي است، زيرا مولوي به جاي نام يا تخلص خود در پايان غالب غزلهاي خود نام مرادش شمس‌الدين تبريزي را آورده است. چاپ منقح و مستند اين ديوان به تصحيح فاضلانه مرحوم فروزانفر صورت گرفته است.

غزل‌هاي مولوي مملو است از حقيقت‌هاي عالي عرفاني و درياهاي جوشاني است از عواطف حاد و انديشه‌هاي بلند.

سومين اثر منظومش رباعيات اوست. اما از مولوي اثرهايي به نثر نيز باقي مانده كه در خور اهميت بسيار است كه از جمله مي‌توان به «مكاتيب»، «مجالس سبعه» و «فيه مافيه» اشاره كرد.

كلام مولوي ساده و دور از هرگونه آرايش و پيرايش است. او دراستفاده از تمثيل‌ها و قصه‌هاي متداول مهارت خاص دارد، وسعت اطلاع او نه تنها در دانشهاي گوناگون شرعي، بلكه در همه مسايل ادبي و مشكل‌هاي عرفاني و فرهنگ عمومي اسلامي حيرت انگيز است. كلام گيرنده وي كه به دنبال سخنان شاعران خراساني است شيريني و زيبايي و جلاي خاص دارد و در درجه‌اي از دلچسبي و دل‌انگيزي است كه عارف و عامي و پير و جوان را به خود مشغول مي‌سازد.

اين شاعر و عارف فرزانه سرانجام در 5 جمادي الآخر سال 672 ديده از جهان گشود. مرگ وي در قونيه به صورت واقعه‌اي سخت تلقي شد چندان كه تا چهل روز مردم سوگوار بودند. جنازه او را در قونيه نزديك تربت پدرش بهاءالدين ولد به خاك سپردند و اكنون به «قبه الخضرا» معروف است.

................................

تصويري از مزار مولانا


داستان  هاي  مثنوي (1) كنيزك وشاه از دفتر اول

 ميخواهم قصه هاي زيبا از مثنوي براي شما عزيزان بنويسم 

ونظر شما را درباره ي اين داستان هاي بزرگ زندگي بدانم

البته نظر دادن در باره ي اين بزرگ داستان هاي عرفاني واخلاقي تعمق و تامل  ميطلبد 

ومن خوشحال ميشوم تا ايده ي شما را بدانم  در پست هاي بعدي نتيجه اي كه خود مولانا گرفته ونظر شارحان بزرگ ايران را مجمل بيان ميكنم تا با جان كلام حضرت مولانا بزرگ عارف ايران براي گرفتن درس زندگي آشنا شويم يعني با قطره اي از درياي مثنوي او 

ودر اين راه از خداوند كمك ميطلبم تا یاریم رساند که بتوانم اين مهم را به انجام رسانم و جان خود ودوستانم را با معاني او تازه كنم و حلاوتي بخشم

تا هر کس به اندازه ی نیازش توشه ای گران بها از آن بردارد
..............................................
مثنوي در 6 دفتر ميباشد وحاوي داستان هاي زياد وبه هم پيوسته اي است

گلچيني از دفتر اول او

داستان كنيزك و پادشاه (خلاصه )

پادشاهي عاشق كنيزكي زيبارو ميشود اما روز به روز شاهد بيماري و ضعف كنيزك ميشود او تمام طبيبان حاذق دوران را براي درمان او جمع ميكندآنها همه بي برو برگرد قول مداوا ميدهند اما در عمل نميتوانند و پادشاه نا اميد شبي خوابي ميبيند كه پيرمرد ي نوراني از راهي ميرسد واو را كمك ميكند

فردا منتظر ميماند كه ناگاه خوابش تعبير ميشود و ان مرد نوراني را ميبيند و او قول درمان كنيزك را ميدهد

دخترك را معاينه ميكند و ميگويد كه او در بهبود كامل جسماني است و بيماري او در روح وروانش است با دخترك خلوت ميكند و نبضش را ميگيرد وشروع ميكند به نام بردن نام شهرها تا به نام شهرسمرقند رسيد 
نبض او بر حال خود بد بي گزند تا بپرسيد از سمر قند چو قند

نبض جست و روي سرخ وزرد شد                          كز سمر قند ي زرگر فرد شد 

گفت دانستم كه رنجت چيست زود                      در خلاصت سحر ها خواهم نمود

خلاصه آن پير ولي راه درمان را مي يابد يافتن مرد زرگري زيبارو كه كنيزك عاشقش بود و آوردن او از سمرقند وازدواج با دخترك 

روزگار با خوشي وسلامتي براي كنيزك ميگذرد و پادشاه در پي يافتن راهي ..........مرد زرگر را به تدريج بيمار و ناتوان ميكند تا عشق دخترك نيز كم شود


چونك زشت وناخوش و رخ زرد شد                  اندك اندك در دل او سرد شد

عشق هايي كز پي رنگي بود                     عشق نبود عاقبت ننگي بود 

 و مرد زرگر مي ميرد و ..............

شاه آن خون از پي شهوت نكرد                        تو رها كن بد گماني و نبرد 

گر نبودي كارش الهام اله                                او سگي بودي دراننده نه شاه 

شاه بود و شاه بس آگاه بود                         خاص بود و خاصه ي اله بود .

تو قياس از خويش ميگيري وليك                      دور دور افتادهاي بنگر تو نيك

.....................

به نظر شما کنیزک / شاه /پیر راهنما /مرد زرگر رمز چه کسانی اند و..............؟

بوي مهر بوي كودكي

بوي مهر مياد بوي پاييز برگ ريزان يك فصل عاشق بوي قدم هاي تو

بوي بزرگ شدن تكامل درس گرفتن و دادن...

به ياد روزهاي شيرين كودكي يه ياد فصل درس و ادب آموزي كه ياد خاطرات دلپذيرش در دل من است 

وهنوز فرصت تورقش براي تو...

شعر زيباي آفاي جهرمي تقديمتان باد .

اولين روز دبستان باز گرد                        كودكي ها شاد و خندان باز گرد 

باز گرد اي خاطرات كودكي                     بر سوار اسب هاي چوبكي 

خاطرات كودكي زيباترند                         يادگاران  كهن   ماناترند 

درس هاي سال اول ساده بود                 آب را بابا به سارا داده بود 

روز مهماني كوكب خانم است                 سفره پر از بوي نان گندم است

كاكلي گنجشككي باهوش بود                فيل نادان برايش موش بود

با وحود سوز و سرماي شديد                 ريز علي پيراهن از تن مي دريد 

تا درون نيمكت ها مي شديم                  ما ر از تصميم كبري مي شديم

هم كلاسي هاي من يادم كنيد              باز هم در كوجه فريادم كنيد 

كاش هرگز زنگ تقريحي نبود                 جمع بودن بود و تفريقي نبود 

كاش مي شد باز كوچك مي شديم        لااقل يك روز كودك مي شديم

ياد آن آموزگار ساده پوش                     ياد آن گچ ها كه بودش روي دوش 

اي معلم نام و هم يادت بخير                 ياد درس آب و بابايت بحير

اي دبستاني ترين احساس من             بازگرد اين مشق ها را خط بزن

ديباچه



 سلام با يك دنيا عشق و يك سبد گل به شما كه به طراوت گل مانيد

شروع اين وبلاگ با شروع فصل زيباي پاييز و برگ ريزان اين فصل  عاشق هم سو گرديد

آغاز فصل عشق ،درس و ادب  بر همه دوستداران علم و ادب خجسته باد

مطالب اين وبلاگ مختص  ،دانش آموزان ،دانشجويان عزيزم  و دوستداران ادبيات در پايه ها و سطوح مختلف مي باشد و درخواست و نظر شما نوع نوشته ها را تعيين مي نمايد و شكل ميدهد

مطالب اين وبلاگ

شامل؛ مطالب ادبي ،درسي ،كمك درسي و منابع كمك آموزشي  مي باشد

براي راهنمايي ودسترسي بيشتر به اطلاعات مورد نياز آدرس سايت هاي مهم و به روز ادبيات ايران در پيوندهاي اين وبلاگ براي شما عزيزان قرار گرفته است  

سعي بر اين است كه مطالب مفيد و در خور نياز شما عزيزان نگاشته شود

منتظر نظرات شما خوبان هستم 

آغاز با هم بودن

عشق يعني باي بسم الله الرحمن الرحيم                     عشق يعني قاف و لام قل هو  الله احد