پوتيكاي ادبيات
نشنو از ني، ني نواي بي نواست / بشنو از دل، دل حريم كبرياست
من از آن روز که دربند توام
آزادم پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم همه غمهای جهان هیچ اثر مینکند در من از بس که به دیدار عزیزت شادم خرم آن روز که جان میرود اندر
طلبت تا بیایند عزیزان به مبارک بادم من که در هیچ مقامی نزدم خیمهی
اُنس پیش تو رَخت بیفکندم و دل بنهادم دانی از دولت وصلت چه طلب دارم؟
هیچ! یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم به وفای تو کزآن روز که دلبند
منی دل نبستم به وفای کس و در نگشادم تا خیال قد و بالای تو در فکر
منست گر خلایق همه سَروَند، چو سرو آزادم به سخن راست نیاید که چه شیرین
سخنی وین عجب تر که تو شیرینی و من فرهادم مینماید که جفایِ فَلَک از
دامنِ من دستْ کوته نکند تا نَکَند بنیادم ظاهر آنست که با سابقهی حُکم
اَزَل جَهد سودی نکند، تن به قضا دردادم ور تحمل نکنم جور زمان را چه
کنم؟ داوری نیست که از وی بستاند دادم سعدیا! حب وطن گر چه حدیثیست
صحیح نتوان مُرد به سختی که من این جا زادم یادش گرامی و روح بزرگش شادباد جرئت دیوانگی: انگار مدتی است که احساس می کنم تقدیم به تو که روح و جانمی فاش میگویم و از گفته ی خود دلشادم بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم صدای پای مهر ،صدای پای اشتیاق چشمان منتظر پاییز ،فصل خزان طبیعت این فصل برگ ریزان رابرایم قشنگ ترین فصل نمود فصل شکوفایی و زندگی! با پاییز برعکس آیین طبیعت، بوی حیات می شنوم و انگار دوباره زنده می شوم حس می کنم هرسال که می گذرد با پاییز علی رغم فرسودگی جسمی زنده تر می شوم چون برق چشمانی را مقابلم می بینم که گرمای نفسم می شوند. امروز پیامی پرمحبت از رهرویی جدید بهانه ی نوشتنم شد و انرژی بخش سختی راهی شیرین! با شروع پاییز من دارای عزیزانی می شوم با تعهدی بس خطیر. امیدوارم خداوند توان مضاعفی برای رشد و شناخت روح های بکر و مستعد ،عنایتم کند و بتوانم کنار علم آموزی و شاگردی راه عشق، معلم درس عشق نیز باشم که هدف آفرینش و هستی بر آن نهاده شده است. سر درس عشق دارد دل دردمند شیرین که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد این غزل حضرت مولانا تقدیم عزیزان تشنه ی معنی . در مدرسه ی آدم با حق چو شدی محرم بر صدر ملک بنشین تدریس ز اسما کن گر عزم سفر داری بر مرکب معنی رو ور زانک کنی مسکن بر طارم خضرا کن می باش چو مستسقی کو را نبود سیری هر چند شوی عالی تو جهد به اعلا کن هر روح که سر دارد او روی به در دارد داری سر این سودا سر در سر سودا کن بر قاعده مجنون سرفتنه غوغا شو کاین عشق همیگوید کز عقل تبرا کن هم آتش سوزان شو هم پخته و بریان شو هم مست شو و هم می بیهر دو تو گیرا کن هم سر شو و محرم شو هم دم زن و همدم شو هم ما شو و ما را شو هم بندگی ما کن روی واژه جزوه ی آموزشی کلیک کنید. دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد
قلب بیحاصل ما را بزن اکسیر مراد یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگ است ز ابرو و غمزه او تیر و کمانی به من آر در غریبی و فراق و غم دل پیر شدم ساغر می ز کف تازه جوانی به من آر منکران را هم از این می دو سه ساغر بچشان وگر ایشان نستانند روانی به من آر ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن یا ز دیوان قضا خط امانی به من آر دلم از دست بشد دوش چو حافظ میگفت کای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر آکادمي نوبل دليل انتخاب يوسا اين رمان نويس معاصر را «رسم ساختارهاي قدرت و تصويرسازي نافذ او از مقاومت، شورش و شکست افراد جامعه» اعلام کرده است. جمله اي زيبا از بارگاس يوسا: -"شعر ضمير جهان است. با آن به لايههايي از زندگي دست مييابيم که با شناخت عقلاني و زندگي نامه ي او را درادامه ي مطلب بخوانيد. شاعر سخن گفتن با واژه ها، روح تمام حس ها: گاه تنهايي صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد حرف هاي تو آدم را عبور مي دهد از کوچه باغ هاي حکايت... واژه ها را بايد شست هرکجا هستم باشم/ آسمان مال من است/ پنجره ،فکر،هوا، عشق، زمین، مال من است... سهراب از معدود شاعراني است که دستگاه منسجم فکري خاص خود را دارد که درآثار اصلي او صداي پاي آب ،حجم سبز و مسافر ديده مي شود. او در ميان انبوه شاعران نيمايي پيش از انقلاب, شاعري استثنايي بود که از همه جنجالها روشنفکرانه و غرب گرايانه پا کنار کشيد. او براي بسياري بهترين نمونه يک هنرمند واقعي بود. انساني وارسته که به استعداد و توانايي ذاتي خويش تکيه داشت, تنها زيست و در اين تنهايي از نيرنگ, دورويي و تقلب دور بود, گويي تمام فضيلتهاي يک هنرمند اصيل و نجيب ايراني را در خود داشت...( ادامه مطلب را بخوانید) یاد باد آنکه مرا یاد آموخت آدمی نان خورد از دولت یاد هیچ یادم نرود این معنی که مرا مادر من نادان زاد پدرم نیز چو استادم دید گشت از تربیت من آزاد پس مرا منت از استاد بود که به تعلیم من استاد استاد هر چه می دانست آموخت مرا غیر یک اصل که ناگفته نهاد قدر استاد نکو دانستن حیف استاد به من یاد نداد گر بمردست روانش پر نور ور بود زنده خدا یارش باد(ايرج ميرزا) خواستم در روز معلم یاد عزیزی را گرامی بدارم که شد علت انتخاب شغل و رشته ی من... راستش از بچگی به ادبیات وشعر خیلی علاقه داشتم یادمه اولین کتاب شعری را که تقریبا بیشتر شعراشو سال چهارم ابتدایی حفظ بودم اشعار مهدی سهیلی بود...بعد شعرای دیگه...و بزرگ تر که شدم همیشه منتخب اشعاروحاضر جوابی های شیرین تو دستم بود وارد دبیرستان که شدم زنگ ادبیات قشنگ ترین زنگ برام شد و تقریبا ۲۰ دقیقه آخر کلاس را دبیر خوبمون خانم باقریان به من اختصاص می داد که صادقی شروع کن اشعاری را که انتخاب کردی برای بچه ها بخون به خصوص اشعاری با لهجه ی ... از میر خدیوی .خیلی به وجد می اومدم این زنگ تو پوستم نمی گنجیدم همیشه انشاهای منو تحسین می کرد و روزنه هایی برای پرواز باز...من همون سال شهرمو دبیرستانمو ترک کردم اما خانم باقریان منو رها نکرد و با نامه ای که همیشه باز مونده راهمو برام روشن کرد و دست ها و آغوششو برام باز نگه داشت... گر بمردست روانش پر نور ور بود زنده خدا یارش باد یادم نمیاد چه طور شد سال کنکورم رشته ی تجربی را با علاقه ای که به داروسازی و شاخه ی پزشکی داشتم فراموش کردم و در پناه ادبیات خودمو غرق کردم شاید اگه ادبیات نبود من تا این جاخیلی کم می آوردم ومعنی زندگی را اون طور که دوست دارم پیدا نمی کردم . ولی یادم میاد تمام انگیزه های لازم را برای تعیین رشته در دانشگاه و در تمام لحظات شیرینم با این رشته و در پناه این رشته پیدا کردم و بی شک وام دار توجه عنایت و راهنمایی خانم باقریان هستم و علت این که رشته ادبیاتو ادامه دادم و امروز شدم مدرس ادبیات... اگه کوچک ترین موفقیتی هست فقط به لطف و عنایت راهی است که او روبه رویم باز کرد ،نگاهی که به من داد و علاقه ای که در من ایجاد کرد، اجازه داد خودمو پیدا کنم و انتخاب .خیلی دوست دارم یک بار دیگه ببینمشو دست هاشو ببوسم بهش بگم سعی کردم مدرسی باشم مثل او و عاشق شاگرداش...و اگر فرصتی برای انتخاب دوباره به من بدهند بازم ادبیاتو انتخاب می کنم چون با ادبیات همه ی رشته هارا می توان پیمود و پرواز را تجربه کرد. این شاخه گل تقدیم معلم عزیز ادبیاتم و تمام معلم هایی که عشق را به شاگرداشون هدیه می دهند
![]()
خاکستری از دو سه سال گذشته ام
احساس می کنم که کمی دیر است
دیگر نمی توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند
فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی...
آه ...
مردن چه قدر حوصله می خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز ، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی !
ادامه مطلب
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق که در این دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد در این دیر خراب آبادم
سایه ی طوبی و دلجویی حور و لب حوض به هوای سر کوی تو برفت از یادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست که چرا دل به جگرگوشه ی مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم

مجنون تر از ليلي ، شيرين تر از فرهاد 
اي عشق از آتش اصل و نسب داري
از تيره ي دودي ، از دودمان باد
آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوي تو آتش ، در جان باد افتاد
هر قصر بي شيرين ، چون بيستون ويران
هر کوه بي فرهاد ، کاهي به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد ، بوي تو مي آيد
تنها تو مي ماني ، ما مي رويم از ياد

هوش منطقي به آنها دسترسي نداريم. يعني درههاي عميقي که لازمه راه يافتن به آنها
پذيرش خطرهاي جدي است. فقط از راه حدس و باطن است که ميتوان به شعر رسيد نه از راه
عقل"
ادامه مطلب
طبيعت ، احساس، عشق ،پاکي وعرفان...
شوق مي آمد دست در گردن حس مي انداخت
فکر بازي مي کرد...
واژه بايد خود باد ‚ واژه بايد خود باران باشد
چترها را بايد بست
زير باران بايد رفت
فکر را خاطره را زير باران بايد برد
با همه مردم شهر زير باران بايد رفت
دوست را زير باران بايد برد
عشق را زير باران بايد جست...
ادامه مطلب
گفت استاد مبر درس از یاد یاد باد آنچه به من گفت استاد
| Design By : Night Melody |


